تبليغاتX
چشمان بهاری
سرهنگ باز نشسته ی شعرهای من
به کدامین گناه زندانیم؟
من که پرونده ام سپید است
حالا که روزگارم خط خطیست
تنها من ماندم
تنها
آدمک های زغالی اطراف سلولم
دیگر خسته شده ام
از رویایم طنابی ساختم
بر گردنم انداختم
آنقدر پوسیدست که من را هم تحمل نمی کند
چه برسد به تو
سرهنگ شک نکن
حق باتو!
زندانی محکوم به حبس ابد برایش فرق ندارد
یک یا دو
این بار مست می شوم
بزن به نام
. . .
یک      دو       سه     .    .   .
تا چند پیش می روی
خطت پر شده
زندانبان گیج است
هوای فرار مرا به آنجا می برد
که حتی تو هم نیستی
زنجیرهای اسارت رخت برمی دارد
بوی آزادی در فضا می پیچد
دیوانه تر می شوم
خودم را تسلیمت می کنم
سرهنگ جوخه ات را آماده کن
مراسم نزدیک است
هدف
تق
تق
قلمم افتاد
شکست

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:9  توسط مصطفی کارگر  | 

به نام هيچ كس
حتي تو!
مي نويسم نامه اي
جاي اسمش را خالي
شايد هم روزي
اسم تو آغازش
يا نه
نمي دانم
مي نويسم از تو
تو كه رويايت پرواز
مي نويسم با تو
توكه تنها ترين تنها
مي نويسم ازمن وتو
من وتو از جنس دشمن
شايد دوست
شايد...
شايد عاشق ترين عاشق دنيا
يا نه
نمي دانم
مي نويسم از پرنده
آنكه معشوقش سنگ است
آنكه از دوري سنك دل تنگ است
مي نويسم از خودم
من كه...
رسوا ترين رسوا
يا نه
نمي دانم
مي نويسم در پايان
برای هيچ كس
حتي تو!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:51  توسط مصطفی کارگر  | 

دوباره
چشمانت را نشانه گرفتم
تيرم
به لبانت خورد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:49  توسط مصطفی کارگر  | 

يك ورق از دفتر خاطره ها
سوار بر آب
يك بار كج و يك بار راست
اما...
اميدي نيست
پسري كاغذ را ديد
قايقي ساخت
به آب انداخت
قايق كاغذي تا بينهايت تاخت
قايق كاغذي قطعه اي كم دارد
سوي اعماق نگاهت تا بينهايت مي تازد
قايق كاغذي با خودش مي خواند:
«مي گردم ومي پويم
                          گم شده ام را مي جويم»
گاه از آفتاب نگاهت مي سوزد
بازهم اشك حسرت مي ريزد
گاه از دوري نگاهت يخ بندد
چشمانت دوباره به آن جان بخشد
گاه همدم ماهي شد
گاهي هم رويايي شد
از گرد بادها
             تندباد ها
                         گرداب ومرداب ها
                                                گذشت
نهرها
        بحرها
                درياودرياها
                               را...
«مي گردم ومي پويم
                         گم شده ام را مي پويم»

قطعه اي پيدا كرد
محكم نگرفتش
ازدست دادش
بازهم در راهش
قطعه اي ديگر ديد
آن را سفت چسبيد

گم شده اش پيدا شد
شب و روزش زيبا
آنقدر دور، دور،دورتر شد
بينهايت در عرشه اش پيدا شد
قايق كاغذي بود و قطعه ي گم شده اش
ديگر...
هيچ
     هيچ
          هيچ
               نبود
آوازش راخواند:
«گم شده ام
              گم شده ام
                          گم شده ام
                                      پيدا شد»
حالا كه كامل بود
آوازش زيبا نبود
ايستاد
قطعه را برداشت
در اعماق دريا انداخت
رفت
قايق كاغذي باز هم مي خواند:
«مي گردم ومي پويم
                         گم شده ام را مي جويم»

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:43  توسط مصطفی کارگر  | 

غمگين و بيقرار
چشمانت
زندانيست
در
تنگناي وجودت
معصوميتت را بشكن
با چشمان طوفاني برخيز
فرياد كن
زيبايي چشمانت را
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:40  توسط مصطفی کارگر  | 

وقتي كه آينه نگاه را مي فهمد
زبان براي گفتن كافي نيست
زمان براي مردن باقي نيست
تمام روياي من دختريست
با چشمان بهاري وابروي تيز
كه چشمانش روياييست
وقتي كه رويا هم رويا نيست
سهم من از چشمانش
هيچ نيست
وقتي كه چشمانش غمگين است
بازهم با آينه،
درگيرست
كي
آينه نگاه نگاه را مي فهمد؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:27  توسط مصطفی کارگر  | 

عروسك
در دستان تو
تو
عروسك مني!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:26  توسط مصطفی کارگر  | 

با شكوفتن شكوفه
گلي خواهد پژمرد
من از
شكوفايي شكوفه
از خودم
بيزارم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:14  توسط مصطفی کارگر  |