+
نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:9  توسط مصطفی کارگر
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:51  توسط مصطفی کارگر
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:49  توسط مصطفی کارگر
|
يك ورق از دفتر خاطره ها
سوار بر آب
يك بار كج و يك بار راست
اما...
اميدي نيست
پسري كاغذ را ديد
قايقي ساخت
به آب انداخت
قايق كاغذي تا بينهايت تاخت
قايق كاغذي قطعه اي كم دارد
سوي اعماق نگاهت تا بينهايت مي تازد
قايق كاغذي با خودش مي خواند:
«مي گردم ومي پويم
گم شده ام را مي جويم»
گاه از آفتاب نگاهت مي سوزد
بازهم اشك حسرت مي ريزد
گاه از دوري نگاهت يخ بندد
چشمانت دوباره به آن جان بخشد
گاه همدم ماهي شد
گاهي هم رويايي شد
از گرد بادها
تندباد ها
گرداب ومرداب ها
گذشت
نهرها
بحرها
درياودرياها
را...
«مي گردم ومي پويم
گم شده ام را مي پويم»
قطعه اي پيدا كرد
محكم نگرفتش
ازدست دادش
بازهم در راهش
قطعه اي ديگر ديد
آن را سفت چسبيد
گم شده اش پيدا شد
شب و روزش زيبا
آنقدر دور، دور،دورتر شد
بينهايت در عرشه اش پيدا شد
قايق كاغذي بود و قطعه ي گم شده اش
ديگر...
هيچ
هيچ
هيچ
نبود
آوازش راخواند:
«گم شده ام
گم شده ام
گم شده ام
پيدا شد»
حالا كه كامل بود
آوازش زيبا نبود
ايستاد
قطعه را برداشت
در اعماق دريا انداخت
رفت
قايق كاغذي باز هم مي خواند:
«مي گردم ومي پويم
گم شده ام را مي جويم»
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:43  توسط مصطفی کارگر
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:40  توسط مصطفی کارگر
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:27  توسط مصطفی کارگر
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:26  توسط مصطفی کارگر
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:14  توسط مصطفی کارگر
|